نمایشگاه بین المللی کتاب؛ فرصت یا تهدید!
هر سال که نمایشگاه بین المللی کتاب تهران شروع به کار میکند؛ سوالی ذهنام را به خود مشغول میکند، که فایده این نمایشگاه برای جمهوری اسلامی و انقلاب اسلامی چیست؟ این سوال وقتی بیشتر آزار دهنده میشود، که شما دانشجو یا استاد یا فعال فرهنگی و یا به هر دلیلی دیگری سر وکارتان با کتاب و حوزه نشر بوده و مجبور باشید نه یک بار، بلکه چندین بار از نمایشگاه دیدن کنید و از دیدن این همه تناقض به سطح بیایید. کافی است یکبار، پس از این گشت و گذارهای نمایشگاهی مشاهدات خود را یادداشت نمایید. خیلی هم لازم نیست تقلا کنید و یا مثل یک منقد اجتماعی ببینید. فقط کمی کنجکاوی و ریزبینی کافی است تا نگاههای سرگردان مردمی را که از اقصی نقاط ایران و تهران به نمایشگاه میآیند تا توشه کتاب یکسال کتاب خود را تهیه کنند، ببینید. به تجمع آدمها در مکانها و غرفهها دقت کنید. شلوغترینها کجاها هستند، کدام نشرها؟ کدام غرفهها؟ غرفههای کتابهای آموزشی و کمک آموزشی، سرگرمی، تفریحی، آموزش زبانهای بیگانه خاصه انگلیسی، غرفهی کتابهای جریان روشنفکری نظیر سروش، شبستری، ملکیان و طباطبایی و کاتوزیان و هکذا، غرفهی ناشرین شعر و ادبیات عامهپسند و غربی، غرفهی کتابهای فنی مهندسی، غرفهی کتابهای مد روز روانشناسی و مدیریت(کتابهایی درباره روابط با جنس مخالف و مدیرت ذهن و زمان و پول و هکذا)، مکانهای توزیع مواد غذایی و فست فودها. اگر کمی گوشهایتان را تیز کنید، صدای این حیرت و سرگردانی را هم خواهید شنید؛ _آقا ببخشید! از نیچه و هوسرل چی دارید برای فروش؟ از جین آستین و جیمز جویس چطور؟ _عذر میخواهم ! کتابی در مورد تاریخ دوره ایران باستان دارید؟ درباره کوروش و داریوش کبیر چطور؟ این مشاهدات و شنیدهها را آدم میشنود و شروع میکند به یک تحلیل ساده دو دو تا چهارتایی از اهداف و فلسفه نمایشگاه بین المللی کتاب. خودت را میگذاری جای یک سیاستگزار و مدیر اجرایی فرهنگی و با خود میگویی این چنین نمایشگاهی چه خدمتی به نظام اسلامی و آرمان انقلاب اسلامی می تواند بکند؟ اینها می توانند چنین اهدافی باشند؛ ترویج فرهنگ کتاب و کتابخوانی، آشنایی توده مردم با معارف اسلامی و فرهنگ ایرانی اسلامی، بسط ادبیات و مبانی تئوریک انقلاب اسلامی و تفصیل آن در حوزههای مختلف، تقویت ارزشهای اسلامی و بنیادهای اجتماعی بومی و سنتی نظیر خانواده، مسجد، هیئت، روستا و جهاد و شهادت و حجاب و عفاف و هکذا. تلاش در جهت کاهش بحرانهای اجتماعی دامنگیر جمهوری اسلامی نظیر مسائل زنان و خانواده، مسئله جوانان و تولید و اشتغال. بسط ایدئولوژی و گفتمان انقلاب اسلامی و اسلام انقلابی و معارف شیعی در کشورهای جهان و به ویژه کشورهای منطقه و برقراری ارتباط بین متفکرین و نویسندگان مسلمان و آزادهی جهان با فضای فرهنگی داخلی. اهداف را که خوب نوشتید، حالا شروع میکنید با مشاهداتتان مقایسه میکنید، میبینید همهاش نقض غرض است. از فضای اجتماعی حاکم بر نمایشگاه گرفته تا فعالیتهای فرهنگی که در آن جریان دارد. از بسط جریان روشنفکری تا دامنخوردن به سبک زندگی غربی، همه و همه موید این نظرند. باز با خود میگویید که زود نباید قضاوت کرد، حتما این نمایشگاه اگر منطق فرهنگی متناسب با آرمانهای ما ندارد، حتما منطق اقتصادی و صرفه برای نظام توزیع و نشر در کشور دارد! اما اینبار هم گمانههایتان به خطا میرود، نمایشگاه کتاب میآید تا خرده فروش و کتابفروشیهای جزء نفروشند .نمایشگاه میآید تا حتی مردم کتابخوان سالی یکبار کتاب بخرند و بازار کتاب به غیر از کتب آموزشی و کمک آموزشی حیاتی فصلی و مقطعی داشته باشد و دهها آسیب دیگر. همهی اینها را که کنار هم میچینید، همه از تهدیدی بزرگ میگویند و از بی مسئلگی مسئول فرهنگی و سیاستگزار ما. اما شما خوشبین هستید و هنوز این گاف بزرگ فرهنگی را باور ندارید و میگویید در حاشیه این جریان، جریان انقلابی و بچههای انقلاب هم کاشت و داشتی دارند، اما غافل از این که آنها سرگرم مسائل روزمره نظیر بازیها و درگیریهای انتخاباتی هستند.
تهوع و کتاب خریدنهای بی هدف
هیچ وقت این خاطره فکاهی و در عین حال تلخ از ذهنام پاک نمیشود. چندسال پیش با دوستی از دانشجویان تازه وارد علوم اجتماعی و البته اهل دغدغه، قبل از نمایشگاه جلسهای داشتیم درباره رجوع به ریشهها و مبادی علوم انسانی مدرن و واکاوی فلسفی علوماجتماعی و مدرنیته. دقیق خاطرم نیست، چه شد که در بحث گریزی هم به مارتین هایدگر فیلسوف آلمانی اگزیستانس و مننقد مدرنیته زدیم و از وی یاد کردیم. چند روز بعد همان دوست را در ایام نمایشگاه در غرفهایی دیدم، داشت از صاحب غرفه میپرسید، که از هایدگر چه کتابی برای فروش دارد و او هم کتاب هستی و زمان را به او معرفی کرد و البته با تخفیف بالا. ما هم که تازه متوجه وخامت اوضاع شده بودیم، هر چه تقلا کردیم نتوانستیم به این دوست شفیقمان حالی کنیم که بابا! این کتاب برای ورود به فلسفه و مبانی فلسفی علوم انسانی و حتی آشنایی با خود هایدگر هم کتاب مناسبی نیست. زبان سخت و پیچیده به علاوه مفاهیمی که همه پیشزمینههایی فلسفی میطلبند، شما را از فهم مراد نویسنده و نیل به غرضی که برای آن این کتاب را تهیه کردی باز میدارد. اما چه میشود کرد که تبلیغات فروشنده و جوانی خریدار، تیرهای ما را هم به سنگ زدند. بعدها که با این دوست عزیزمان، بیشتر حشر و نشر پیدا کردیم، اذعان میکرد به دلیل انتخابهای غلط در مسیر کتابخوانی تا مدتها احساس تهوع و سرگیجه نسبت به کتاب داشت و حتی کتابهای درسی اش را نیز با بی میلی میخواند.
یکی از مهمترین کارهایی که در این بی مسئلگی و سردرگمی نهادهای فرهنگی، بچههای جبهه فرهنگی انقلاب میتوانند انجام دهند تهیه فهرستها و لیستها انتقادی و سطح بندی شده و نیز سیرهای مطالعاتی است. هر کسی در هر جایی که هست و در حوزهی مطالعاتی که مشغول است، سیر مطالعاتی برای علاقهمندان و تازهواردان به هر رشته تهیه کند. با در نظر گرفتن دو ملاحظه؛ نخست؛ آن حوزهی مطالعاتی چه ربطی به ما و انقلاب ما دارد؟ و از چه رو مسئله ما شده است؟ دوم؛ تصویر و چشمانداز کلی آن حوزه در عالم تجدد چیست؟
بعدالتحریر:
1. آنچه که سببساز نوشتن این سیاهه شد، احساس حرمان و ناامیدی از دستگاهها و تشکلهای فرهنگی انقلابی و نیز مواجهه با دوستان دانشجو و غیر دانشجویی بود که از بنده حقیر با همهی بیچیزی و بیسوادیام درخواست راهنمایی برای خرید کتاب داشتند. رفقای همدل و دغدغهمند، هر جا هستید و هرچه که میخوانید، یک یا علی بگویید و سیرهای مطالعاتی لااقل برای دوستان و آشنایان و همکلاسیهای خود فراهم کنید قدر وسع و دانشتان و البته با مشورت اساتید انقلابی.
2.به پیر و به پیغمبر پاک آیین و صدیقمان حضرت رسول(ص) قسم که از دعواهای پوشالی پایداری و متحد و درگیرهای سیاسی رایج دولت و مجلس مسائل مهمتری نیز برای انقلاب هستند. دوست اهل فضل و دانشی میگفت تا امثال ملکیانها در این مملکت حلقه درس و بحث دارند و شاگرد تربیت میکنند و گعده دارند و کتاب مینویسند و سیر کتابخوانی و مطالعه و آکادمیک ارائه میدهند، باید گوش به زنگ فتنههای آینده بود، حتی هماکنون که اصلاحاتیها و جنبش سبزیها و لیبرالها و متجددین خفه خون گرفتهاند.
3. انقلاب کمکار؛ این انقلاب با این عظمت و ابعاد و آثار علمی، از لحاظ ارائه مبانی فکری خودش، یکی از ضعیفترین و کمکارترین انقلابها و بلکه تحولات دنیاست! .... (من و کتاب،سید علی خامنهایی،صفحهی 20).
سمت؛ بنگاه اقتصادی یا ناشر علوم انسانی بومی
"یکی از اهداف مهم انقلاب فرهنگی، ایجاد دگرگونی اساسی در دروس علوم انسانی دانشگاه ها بوده است و این امر، مستلزم بازنگری منابع درسی موجود و تدوین منابع مبنایی و علمی معتبر و مستند با درنظرگرفتن دیدگاه اسلامی در مبانی و مسائل این علوم است."
عبارات فوق مطلع «سخن سمت» است، که در قریب به اتفاق آثار منتشر شده این انتشارات آمده است. همانطور که از این متن و نیز از کار ویژهایی که برای سازمان سمت تعریف شده است برمیآید، در طرح تحول علوم انسانی و برپایی دانشگاه اسلامی، تولید محتوا و متون مناسب برای تدریس در مراکز آموزش عالی از اهمیت فوق العادهایی برخوردار است. در این نوشتار با بررسی اجمالی عناوین منتشر شده توسط گروه علوم اجتماعی سمت سعی خواهیم کرد، موفقیت یا عدم موفقیت و ایضاً رویکرد کلی این انتشارات در حوزه علوم اجتماعی را مورد نقد و بررسی قرار دهیم. به جرات و حتی بدون بازبینی دقیق همهی محتواهای تولید شده، میتوان گفت که انتشارات سمت در حوزه علوم اجتماعی نه تنها در جهت تدوین منابع برای تحول در علوم اجتماعی متعارف جامعه آکادمیک ایران و ایجاد مبناهایی برای علم اجتماعی بومی یا اسلامی گامی برنداشته است، بلکه با سیاست های غلط خود در ترجمه و تالیف آثار، باعث تثبیت فضای متصلب و ناکارآمد فعلی نیز شده است. در همین راستا و با عنایت به عناوین منتشره میتوان رویکرد های سمت را در حوزه علوم اجتماعی در محورهای زیر مورد انتقاد قرار داد:
متن کامل یادداشت را در ادامه مطلب مشاهده نمایید
این یادداشت در سایت علوم اجتماعی اسلامی هم منتشر شده است.
بعد التحریر:
۱. این یاداشت حاصل توفیق اجباری بود که برادر و دوست گرامی ام محسن صفایی فرد بر گردن اینجانب نهادند. همانطور که در متن نیز اشاره کردم برای با خبر شدن از حال سمت خیلی لازم نیست زحمتی به خودتان راه دهید در هر حوزه ی مطالعاتی که به آن علاقه مند هستید نمایه آثار سمت را بگیرید و تورقی کنید. رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون.
۲. در این عید که در میانه اش هستیم تا توانستم سعی کردم از کلیشه های رایج نوروز مدرن و مصرفی فاصله بگیرم؛ از نفرستادن پیامک های نوروزی کلیشه ایی که رسیدن نسیم بهار نرسیده را خبر می دهند و یا به زمین و زمان فحش که خدایا! چرا آقای ما نمی آید (یکی هم نیست که بگوید تو چه کرده ایی که آقا بیاید و انشالله هم که می آید اما با چون من و شمایی چه کند؟!) تا تعطیل کردن تلویزیون و سایر رسانه های ریز و درشت و گوشه چشمی به مطالعه داشتن و ... . اما خب چه می شود کرد تا تدبیر اوضاع جهان دگرگون شود راه بسیاری در پیش است
پای ما لنگ و منزل بس دراز
دست ما کوتاه و خرما بر نخیل
فمینیسم و هویت سلبی زنانه
...اما آن چه بحث وگفتگو پیرامون فمینیسم و فعالان آن را در جایی مثل ایران سخت و دشوار می کند، منازعات غلطی است که از سوی طرفداران و بعضا منتقدین آن طرح میشود و با طرح آن نه تنها نقد فمینیسم در جایگاه اصلی آن را دشوار مینماید، بلکه مسائل حقیقی زنان جامعه به محاق رفته و تصمیمگیری و سیاستگذاری درست برای ایشان را در جامعهی مسلمانی چون جامعه ما، ناممکن میسازد. منازعاتی چون نگاه اسلام به عقل و اختیار زنان و یا توانایی زنان در کسب معارف علمی، در حوزهی معرفت و نیز حقوق، تحصیلات و اشتغال زنان در حوزهی عمل اجتماعی را میتوان از این قبیل طرح دعاوی غلط دانست. به طور مثال مدعیان و منکران فمینیستی در ایران باید به این سوال پاسخ دهند چرا باید اسلام و معارف اسلامی از فقه و کلام تا فلسفه موضع خویش را در رابطه با انگاره عقل زنانه مشخص کنند، در حالی که معنا و جایگاه عقل در عالم جدید با مرتبهی آن در عالم ماقبل مدرن و خاصه دنیای اسلام بسیار متفاوت و از بیخ وبن دگرگون شده است. پس پاسخ به این سوال که آیا زنان و مردان در از قوهی یکسانی در کسب معارف عقلانی برخورداراند؟ هر چه که باشد در تخفیف یا تعالی شخصیت زن موثر نخواهد بود و تنها خاصیت طرح چنین مسائلی، فراموشی مسائل اصلی و حقیقی زن به عنوان انسان و مادر و همسر و راهحل و راهبردهای اسلام برای آن ها خواهد شد.
متن کامل یادداشت را در ادامه مطلب مشاهده نمایید
اشتباهی یا اجتماعی مسئله این است؟!
انگار همین دیروز بود، اولین ساعت حضور در دانشگاه، دانشکده علوم اجتماعی، کلاس مبانی جامعه شناسی؛ استاد از ردیف اول یک به یک از دانشجویان تازه وارد رشته و گرایش تحصیلی شان را می پرسید. تا رسید به من، نمی دانم چه شد، (برای خوشمزگی بود یا هر چیز دیگر، دقیق یادم نیست) از دهانم پرید: برنامه ریزی اشتباهی، ببخشید برنامه ریزی اجتماعی منظورم بود. استاد لبخندی زد و گفت: چه جالب! علوم اشتباهی، گرایش برنامه ریزی اشتباهی ... .
امروز نزدیک به پنج سال از آنروز می گذرد و من در مقطع ارشد رشته جامعه شناسی، یکی دیگر از گرایش های علوم اجتماعی تحصیل می کنم و هنوز به آن پرسش و پاسخ روز اول دانشگاه فکر می کنم و گاهی اوقات به این نتیجه می رسم، که جواب تفننی آنروزم، پر بیراه هم نبوده است. با این نتیجه گیری نمیخواهم بگویم، رشته ایی که می خوانم بی اهمیت و یا راهی که طی کرده ام غلط بوده است، اما به گمانم نتوانسته به سوالات و نیازهایی که به خاطرش راهی دانشگاه شدم، پاسخ دهد یا اگر جوابی داده، نتوانسته من را قانع کند. البته سوالات من هم خیلی عجیب غریب و دور از ذهن نبودند، به گمانم اینها سوالاتی هستند، که هر دانشجوی تازه واردی به علوم اجتماعی می تواند داشته باشد؛ سوال هایی از این دست که: جامعه شناسی چیست و اصلاً جامعه یعنی چه؟! آیا علوم اجتماعی علم است و اگر پاسخ آری است، پس چرا این همه قواعد و روش های آن متفاوت و بعضاً متناقض است؟ و اگر پاسخ خیر است، پس چیست و چرا باید خوانده شود؟ علوم اجتماعی چه توانایی به محصلان و جویندگانش می دهد و آنها با دانستن این دانش چه می توانند بکنند؟ آنهایی که این رشته را میخوانند دست آخر چکاره می شوند؟ آیا در شهر و کشور ما می شود با دانستن علوم اجتماعی سراغ از کار و باری گرفت؟حالا گیریم، ما با علوم اجتماعی یک جوری رفتیم سرکار(!)، اما این چیزهایی که ما می گوییم گره از کار کسی هم باز می کند و به درد کسی هم می خورد؟ اگر خدای ناکرده اتفاقی برای من و هم رشته ایی هایم رخ دهد و چند صباحی نتوانیم به کارمان ادامه دهیم، احدالناسی از این مردم کوچه و بازار پیدا می شود که به ما بگوید آقا و خانم جامعه شناس یا علوم اجتماعی دان، خرت به چند؟ اصلاً آب از آب تکان می خورد؟
از حق نگذریم، در این چندساله که در دانشکده علوم اجتماعی بوده ام هر کدام از اساتید در قالب درس ها و واحدهای مختلف خواسته اند به بخشی از این سوال ها پاسخ دهند، اما چه می شود کرد، این پرسش ها نتوانسته من نوعی را راضی کند؟ راضی که نشده ام، هیچ، بلکه به سوالاتم نیز افزوده شده است. دقیقتر که فکر می کنم، اصلاً رضایت من و امثال من از این پاسخ ها خیلی اهمیت ندارد، به قول بزرگی اگر حرف، حرف حساب باشد و در جای خودش مطرح شده باشد، تاثیرش را می گذارد. به عنوان نمونه در تعریف جامعه شناسی، آن هم نه به طور روشن و قطعی، بلکه آن هم از این بابت که به هر حال هر علمی چند تعریف اساسی باید داشته باشد، اساتید محترم به ما می فرمایند: جامعه شناسی مطالعه قوانین و فرایندهای اجتماعی است که مردم را نه تنها به عنوان افراد و اشخاص بلکه به عنوان اعضاء انجمنها، گروهها و نهادهای اجتماعی شناسانده و مورد بررسی قرار می دهد. پس از این تعریف شما با خود می گویید، خب پس جامعه هم لابد متشکل شده، از همین انجمن ها، گروه ها و نهادها. در گام بعدی شما می گویید این نهاد و امثالهم چیستند؟ پاسخ می شنوی، برای شناخت این ها، باید قوانین جامعه شناسی را بشناسی. سپس شما می پرسی این قوانین کجا هستند؟ پاسخ این است که: از نظریات آمده اند و نظریات نیز به نوبه خود از جوامع و جامعه نیز از یک تاریخ دیگر. این همه جلو می روی و نهایتا به این نتیجه می رسی که بله، این پرسش و پاسخ ها هر کدام تاریخ و سرگذشتی دارند و حالا تو از خود می پرسی تو چرا باید به سوال و جواب یک فرد که مربوط به یک تاریخ دیگر است، پاسخ بدهی؟ آیا پرسش آن روز او پرسش امروز تو هم هست، اصلاً چرا برای او همچین پرسش هایی به وجود آمده است؟ تازه با تعاریف مشکلات شروع می شود و تو تردید هایت بیشتر که این چه علمی ست! که آسان نمود اول، ولی افتاد و مشکلها.
البته اوضاع آنچنان هم که فکرش رو می کنید، در علوم اجتماعی بد نیست، اگر به این پیچ و واپیچ ها و این سوالات کذایی کاری نداشته باشی و مثل یک بچه حرف گوش کن درس ها(جزوه هایت) را خوب بخوانی و یک گوشه چشمی هم به متون از رده خارج اروپا و امریکا که به صد مدل دراین ور آب چاپ شده و همه ی بزرگان علوم اجتماعی بر خود وظیفه دانسته اند، که حاشیه ایی بر آن بنویسند، داشته باشی و فنونی مثل آمار و spss را یاد بگیری، میتوانی درباره میزان دینداری جوانان گرفته تا درصد مشارکت سیاسی مردم در انتخابات تحقیق کنی و براساس نتایج تحقیاتت حکم هایی صادر کنی، ایرانشمول و جهانشمول. اما باید همیشه حواست باشد، که نتایج تحقیقاتت را، برای آنهایی که علوم اجتماعی نخوانده اند، قرائت نکنی تا مبادا خدای نکرده، ریشخندی زده و از روی سادگی بگویند، تو واقعیت که اینطوری نیست آقا یا خانم جامعه نشناس!
اما هنوز آن خاطره روز نخست، با من است و دست از سرم بر نمیدارد، گاهی اوقات به سرم میزند تا این خاطره، بقیه خاطره های زندگی ام رو محو یا خط خطی نکرده، عطایش رو به لقایش ببخشم، و بروم سراغ سوالات خاطره های بیرون دانشگاه، همه ی دنیا که به دانشگاه ختم نمی شود. اما چه می شود کرد، جوانی است و هزار شر و شور.
بعدالتحریر؛
حاشیه هایی گاه مهم تر از متن؛
۱. این سیاهه را به درخواست دوست عزیزم و مسئول فعلی بسیج علوم اجتماعی؛ سید علی سیدان، برای ورود های جدید نوشتم، هر چه سعی کردم نتوانستم چهره ایی زیبا و تو دل برو از رشته و دانشکده علوم اجتماعی ترسیم کنم. درست است که به سفارش نوشتم، اما سفارشی نیست و حدیث نفسی است از من و علوم اجتماعی.
۲. دوستان عزیز و همدلم و خودم را توصیه می کنم به مراقبت و برحذر بودن از چاه ویل رسانه و رسانه زدگی. آقا! به چه زبانی بگویم، رسانه اعم از تلویزیون و اینترنت و چه و چه اش آدم را سطحی می کند. باور ندارید به نظرات کتبی و شفاهی پیرامون این وبلاگ و وبلاگ های خودتان رجوع کنید. بنده خدا می آید نه درست و حسابی متن را می خواند و نه غرض نویسنده را در می یابد، شروع می کند به نقد و جرح شکلی، که چرا بالام جان، بلند می نویسی؟ چرا جذاب نمی نویسی؟ چرا به روز نیستی؟ چرا ... ؟ من باب اطلاع به دوستان و مخاطبان خودم در این پاتوق باید عرض کنم، این حقیر وبلاگ نویس نیست و وبلاگ نویس را هم کار عبثی میداند، بنده در این وبگاه غیر رسمی سیاه مشق می کنم و البته با گوشه چشمی به دغدغه های انقلاب و موضوعات روز. این نوشته های پراکنده را هم به قصد مخاطب و برای خوش آمد او نمی نویسم، این ها حرف من است، به قول ناصر فیض شاید روزی به نقطه ای برسم که :
باید شیوه سخن ام را عوض کنم شد شد، نشد دهن ام را عوض کنم
اما تا آن روز همین ام ... .
۳. انتخابات مجلس شورای اسلامی در راه است، از قبیله گرایی و سیاست زدگی باید دور بود، به فرموده امام امت ملاک باید تعهد باشد، تعهد را هم از کار و سوابق و فعالیت ها در راه انقلاب اسلامی؛ باید فهمید و الا بعد از انتخابات همه گویا بصیر شده اند، یکی نیست بگوید، پس اگر این همه بصیر داشتیم این قائله های یکی دو ساله را آدم هایی از کرات دیگر به راه انداخته بودند ....
۴. به گمانم بچه حزب اللهی ها دوباره دارند اشتباه محاسباتی میکنند، نه جبهه پایداری، احمدی نژاد است و نه 12اسفند، سوم تیر. اگر در صحت این گزاره شک دارید، این سوال را از خودتان بپرسید، چطور می شود یک جریان همه ی هویتش را از نفی رقیب یا رقیبان بگیرد، اما در مسیر انقلاب اسلامی و پیشبرد آرمان هایش هم جریان ساز و موثر باشد. احمدی نژاد هر که بود و هر که شد، به قدر وسعش نسبت برقرار کرد با انقلاب اسلامی و سپس زبان گفتگو یافت با مردم و مشکلاتشان. ضمناً دنیا و مافیها و ایضاً جامعه قواعد و سننی دارد و با ما و امثال ما عقد اخوت نبسته است.
۵. از مهمات امور، تعهد وكلاى مجلس شوراى اسلامى است. ما ديديم كه اسلام و كشور ايران چه صدمات بسيار غم انگيزى از مجلس شوراى غير صالح و منحرف، از بعد از مشروطه تا عصر رژيم جنايتكار پهلوى و از هر زمان بدتر و خطرناكتر در اين رژيم تحميلى فاسد خورد. صحيفه امام ج21؛وصيتنامه سياسى - الهى صفحه: 393
گزارش یک جشن
۱
در سینما باید فیلم دید!
دوستان از صد کانال اطلاع رسانی کردهاند که جمعه عصراهالی سایت سینما انقلاب و جبهه فکری، قرار است به فیلم برتر از نگاه خودشان، جایزه گفتمان را اهدا کنند و فیلمی هم نمایش دهند. با رفقا راس ساعت ۱۸:۳۰سینما فلسطین قرار گذاشتیم. برنامه هم قرار بود، همان حوالی برگزار شود. با تاخیر پنج دقیقه ایی میرسم. نزدیک سینما تا حدودی شلوغ است، از پشت درها و نمای شیشه ایی، سالن را میپایم تا شاید چهرهایی آشنا بیابم. نام خود و معرفام را در دفتری ثبت میکنم و داخل تالار انتظار میشوم. خدا رو شکر! از گیت و اسکن عنبیه چشم وکارت دعوت و بلیط و فهرست خبری نیست، شناساییها چهره به چهره و شبکهایی است. داخل سالن چهره های آشنا کم نیستند، دوستان همریش بسیارند، البته این که فکری یا فرهنگیاند را باید از بانیان جلسه پرسید! اما بچه های بسیج علوم اجتماعی علامه را هنوز نجستم. هر چند که خیلی کار سختی نیست. گوشه ایی از سالن رفقا گرم صحبت و چاق سلامتیاند. من هم پابرهنه داخل میشوم، بچههای بسیج ما هر وقت دور هم جمع می شوند، انگار که سالهاست همدیگر را ندیدهاند، چنان گرم میگیرند و رو بوسی میکنند، که آدم سر ذوق میآید. پس از احوالپرسی؛ در اطراف که دقیق میشوم، یکی از چهرههای برجسته و البته خبرساز طب سنتی را در اطرافمان میبینم، دکتر روازاده، در سینما! طبق معمول بچه ها باب شوخی و مطایبه با عالم وآدم را باز میکنند. روح الله با خنده رو به من میکند و میگوید برو به دکتر بگو؛ این رفیق ما یک دو جین بیماری جور واجور دارد، هر وقت توانستی این بابا را درمان کنی، دکتری! هنوز تا شروع برنامه چند دقیقهایی باقی ست، میروم سمت نماز خانه، برای نماز. در مسیر راه پله های مارپیچ سینما. خانم سن وسال داری، میپرسد، نماز خانه کدام سمت است؟ به او میگویم در پستویی، در نیم طبقه سوم. همراه من بیاید، من هم آن سمت میروم. زن شکوه میکند، که چرا اینقدر نمازخانه را پرت ساختهاند، در جواب میگویم، این هم از باب رفع تکلیف است و الا از نظر صاحبان سینما، سینما که جای نماز نیست، باید فیلم دید...
۲
راههای آسمان
کم کم داشت حوصلهام سر میرفت، که بالاخره برگزارکنندگان صلاح میبینند، کلیپی برای تغییر ذائقه پخش کنند، کلیپ از صحنه های مربوط به تشییع سید مرتضی و حواشی آن شروع میشود و بلافاصله سخنان آقا را در دیدار با بچه های روایت فتح پخش میکند؛ "گاهى حرفى را كسى مىزند و حرف بزرگى است؛ اما پيداست كه خودش اعتقادى به اين حرف ندارد. اما اين صدا، آن صدايى است كه بزرگترين حرفها را مىزد و خودش اعتقاد داشت. مثلا مىگفت: «اين جوانان ما، به راههاى آسمان آشناترند تا به راههاى زمين.» اين را چنان مىگفت كه گويا راههاى آسمان را خودش رفته، ديده و مىداند كه اينها آشناتر هستند!" برای لحظاتی مو به تنم راست میشود، به قول روح الله بعد از آسید مرتضی، بچههای جبهه فرهنگی انقلاب هنوز بی سرپرستند. اما هر چه کلیپ جلوتر میرود، حس کسالت سابق باز میگردد و تازه کمی انتقاد هم ضمیمه آن میشود؛ نریشن ها واقعاً ضعیفاند، حتی ویراستاری هم نشدهاند، صدای گوینده هم ناچسبتر از متنی است که میخواند.
۳
همهی بچه مثبت های سینما
حسابی که از کلیپ های ضعیف، برنامه بی مسما و فکر نشده، بچه های جبهه فکری، به تنگ میآیم. با سید و سایر رفقا که تقریبا یک ردیف از سالن را اشغال کردهایم مشغول گپ و گفت میشویم. برای لحظاتی میروم تو نخ سالن سینما و میهمانان و مدعوین. اکثر آدمها شبیه به هماند، آقایان ریشدار و خانمهای چادرچاقچوری. البته وصله های ناجوری هم یافت میشوند، خوب که دقت میکنم؛ این وصلههای خدا همه از اهالی سینمایند، خودشان و خانوادههایشان. نکتهی جالبی که توجهم را جلب میکند، این است که عنوان جشن، سینما انقلاب ست، اما از سینمایی های انقلابی(!) و ارزشی(!) خبری نیست، طالبی و بحرانی و ... و دو، سه، پنج نفر دیگر؛ رو به سید میگویم کلاً همین! سید با قیافهایی حق به جانب میگوید: تازه این ها را هم، با تسامح باید قبولشان کرد. درست که فکر میکنم، می بینم، همبستگی معکوسی وجود داشته است بین آدم های ارزشی و انقلابی هنر، خاصه سینما و فن بلدی و تکنیک دانی. نیروهای ارزشی سینما یا فیلم نمیفهمند و فیلمساز نیستند و یا آن موقع هم که تکنیک را یاد میگیرند؛ دیگر آدم انقلاب نیستند. البته این آسمان کمستاره، شهابهای فروزانی هم داشته است، اما کم و معدود.
۴
همین شما ها مقصرید!؟
پازل بی برنامگیها و نامنظمیهای برگزارکنندگان، با برگزاری یک میزگرد نیمه تخصصی در مورد جشنواره فجر کامل میشود.پنل تخصصی و همایش عمومی برای خانواده ها! وا عجبا! میزگردی با شرکت سعید مستغاثی، سید ناصرهاشمزاده و البته وحید جلیلی که دیر به جلسه می رسد و اجرای امیر حائری. مجری با اعلام نارضایتی از وضع سینمای ایران و نسبتش با انقلاب اسلامی، از همان ابتدا توپ را میاندازد در زمین مدیریت سینمایی پس از انقلاب و علت عدم همراهی سینما را با ارزش های و آرمان های انقلاب مدیران نالایق معرفی میکند. هاشمزاده و مستغاثی هم به زبان دیگری به خط و نشانهای مجری برای سینماییها لبیک میگویند و همان حرفها را با زبان دیگری میگویند. اواسط گفتگو، جلیلی از راه میرسد، با اورکتی بر دوش و دست شکستهایی که با چفیه ایی از گردن آویزان شده است، شمایلش آدم را یاد بسیجی های دهه ۶۰ میاندازد بچه های جبهه و جنگ.مثل همان ها خاکی به نظر می رسد. جواد به افتخارش کف میزند و بعد هم سایر رفقای علوم اجتماعی و به تبع ما میهمانان حاضر در تالار. نوبت سخن به جلیلی میرسد. او پاسخ متفاوتی از سایرین میدهد. از نگاه او مقصر خود ماییم، که در این جلسه جمع شدهایم. آثار خوب و ارزشی در سینما کم نبودهاند و آدم های مثبت و به درد بخور برای انقلاب. اما با سکوتها و عدم تبلیغ هایمان آن ها را به حاشیه راندهایم. بچه حزب اللهیها و نهادها و ارگانهای انقلابی، از نماز جمعه گرفته تا پایگاههای بسیج به تولیدات خوب انقلابی بی توجه بودهاند. اما در عوض دائما در نقد و جرح فیلم های روشنفکری قلم زده و داد سخن سرداده اند. به گمانام تا حدودی حق با جلیلی بود؛ خیلی از ما دائماً می خواهیم خودمان و انقلابمان را در تمایز با دیگری و به ویژه جریان روشنفکری معنا کنیم و به حرف های ایجابی انقلاب بیتوجهیم. حتی به نظر من خود این جشن سینما انقلاب و جایزه گفتمان انقلاب را هم میتوان در همین راستا ارزیابی کرد، حاشیهایی نحیف بر جشنواره فجر.
۵
کار فرهنگی؛ یعنی آدم فرهنگی
موقع اهدا جوایز میرسد. هیئتی از اساتید دانشگاه و نخبگان فکری و فرهنگی انقلابی روی سن میروند. تا جوایز را تقدیم فیلم های برتر کنند. مجری برنامه سید جواد هاشمی، قبل از قرائت نام برگزیدگان، نارضایتی دبیر جشنواره (خزایی) را از مخالف خوانی های برگزارکنندگان انتقال میدهد، کلاً و در مجموع سینمای ایران را، سینمایی پاک و نجیب معرفی میکند. آخر یکی نیست بهش بگوید بنده خدا یا نمیدونی پاکی چیست یا فیلم نمیبینی و سینما نمیروی، که به سینمای ایران میگویی پاک. جوایز یک به یک اهدا میشود، در واقع نمیشود، اکثر منتخبین در سالن نیستند. انشالله که برای دهن کجی یا ترس از بایکوت روشنفکران نیست. نوبت به تقدیر از ابولقاسم طالبی، کارگردان فیلم قلاده های طلا میرسد. طالبی یک تنه آبروی جلسه را میخرد، هم اسم می دهد و هم مسما. خاطره میگوید، کنایه میزند، شعار می دهد، گلایه میکند و و و . خاطره که میگوید تازه دوزاریمان میافتد، که بنده خدا را به به اسم بزرگداشت و نمایش فیلماش دعوت کردهاند غافل از این که هزار و یک مقصود دیگر نیز از این جلسه دارند، کنایه میزند به باند بازی و پارتی بازی در سینما و خودش را از این مافیا مبرا میکند. گلایه میکند از این که برای این تقدیر و تشکر ها کمی دیر شده است. نزدیک بیست و پنج سال در سینماست و تازه آقایان یادشان افتاده طالبی هم هست. و بالاخره در اوج کارش، به فضای راکد و سرد سینما فلسطین، جانی میدهد؛ از این که مجبور شده، سیمرغ کادویی دوستش و برنده جایزه اول جشنواره فجر را به خواسته مدیریت سینمایی به او باز گرداند و در عوض ایشان هم قول یک دستگاه ماشین سواری تیبا را به ایشان داده اند میگوید، به هر حال کاچی به از هیچی. اما مثل این که این سواری هم قسمت او نیست. از خانواده شهید مصطفی احمدی روشن، پدر و همسر و فرزند خردسالش دعوت میکند، بیایند روی سن. دست های پسر شهید روشن را میگیرد و به اهتزاز در میآورد و جایزه اش را به خانواده روشن تقدیم میکند و سپس در حالی که فرزند شهید روشن را در بغل میگیرد، فریاد میزند: به کوری چشم اسرائیل.
۶
قلاده های طلا
یک اتفاق نادر و کم سابقه در سینمای ایران، هم در قالب و هم در محتوا. بازنمایی فتنه۸۸، در سینمایی که ماهیتاً در خدمت انقلاب نیست و به فتنه گران سرویس میدهد، فیلمی ساخته شود، که به این گل درشتی ضد فتنه گران باشد، واقعاً نوبر است. همت طالبی قابل تقدیر است و اشتباهات ریزش هم قابل اغماض.
۶
سینما و انقلاب
جشن تمام میشود. اما هنوز من به رابطه این دو فکر میکنم و البته با کمی تردید و بدبینی.
فی قلوبهم مرضٌ ...
تقدیم به همه آنانی که با خون خود این انقلاب را حیاتی دوباره بخشیدند
دوستی میگفت: بچه که بودیم بالای منابر و نیز از پدر و مادرهایمان میشنیدیم که مردمان آخرالزمان چشم هایشان پس سرشان است، در آن روزگار کودکی، درک این معنا خیلی برایمان دشوار می آمد از خود میپرسیدیم، آدم های آخرالزمانی حتما باید خیلی بدقواره و زشتتر از آدم های دوره ما باشند، اما امروز که آدمهای خوش بر و رو و به قول قدیمیها ترگل و بر گل این دوره زمانه را می بینیم که از دیدن واقعیات جلوی پای شان هم عاجز اند، پذیرش آن حرفهای ایام کودکی برایم ساده شده است ....
وحالا حکایت من است با این موجودات حاضر در دانشگاه علوم انسانی.
نزدیک به پنچ سال است که در دانشکده علوم اجتماعی علامه تحصیل می کنم و در ایام تلخ وشیرین و زشت و زیبا و در وقایع اتفاقیه گوناگون از انتخابات گرفته تا همایش و پیمایش و کذا و کذا، با جماعت استاد و دانشجویاش دمخور بودهام. وقتی میگویم دمخور بودهام یعنی مثل یکی از ایشان البته با اصول و عقاید و بنیانهای خودم. در این مدت و قبل از این هم در در میان مردم کوچه و بازار هم چونان دیگران زیستهام، صدق و کذب و عین و ذهن هر دوشان را به جان آزمودهام، با کمال تاسف و به صورت کاملاً پوزیتیو و (البته غیر ابطال پذیر) باید اعتراف کنم :
بین میزان و مراتب شعور و انسانیت آدم ها و حضور مداومشان در فضای آکادمی علوم انسانی ایرانی، رابطه معکوس وجود دارد، مگر خلافش ثابت شود.
و نیز بین شعور این موجودات و آن خواص کوچه و بازار که به غلط عوامشان می نامند، تفاوت از زمین است تا ثریا.
یک روز صبح سرد زمستانی که بچه های دانشکده علوم اجتماعی علامه در تب و تاب امتحانند و میروند که بر سر جلسه امتحان حاضر شوند و ناگهان دست پلیدی چرت و بی خوابی ناشی از شب بیداری های شب امتحانم را می شکند. زمان برای لحظهای متوقف میشود. در چند قدمی دانشکده ما یک هموطن، یک انسان، یک مبارز، یک مجاهد و یک نخبه را با فجیع ترین وضع ممکن شهید می کنند_ تکه تکه می کنند_ تنها چند قدم از قتلگاه شهید مصطفی احمدی روشن و دانشکده علوم اجتماعی فاصله هست. بسیاری که درآن صبح چون من امتحان دارند، یا صدای انفجار را میشنوند یا آهن قراضهها و شیشه خردهها و نیز خون مقدس شهید را در محل میبینند.
و حالا شما ببینید این ذهنهای مریض از این حادثه چگونه تعبیر میکنند و خود در باره مراتب شعورشان قضاوت کنید:
- هیچ دقت کردی شما، خبرگزاری فارس تنها چند دقیقه از واقعه نگذشته بود، اسم و مشخصات کامل فردی که اینجا کشته شده بود را ذکر کرد.
- دیدید باز دم انتخابات شد، سناریو شهید سازی شروع شد، میخواهند مردم را احساساتی کنند و پای صندوق های رای بکشانند.
-نزدیکای دانشکده ما که همه زیر نظر اطلاعات است، چه طوری جلوی چشمشون یارو را کشته اند، این ها همه بازی است. مگه میشه اینجا کسی را ترور کرد؟!
-راستی میدانستید، اسرائیل فقط سه و نیم میلیون جمعیت دارد، شما نمیتوانید از پس این جمعیت کم بربیایید، موساد چه میکنه با شما؟!
-مگه همه این دانشمندان هسته ایی ایران در مکانهای خاص محافظت شده -دور از مردم- زندگی نمیکنند....
فىِ قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَهُمُ اللَّهُ مَرَضًا وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمُ بِمَا كاَنُواْ يَكْذِبُون
در دلهاشان مرضى است و خدا نيز بر مرضشان بيفزوده است و به كيفر دروغى كه گفتهاند برايشان عذابى است دردآور.
سوره بقره،آیه شریفه دهم.
بعد التحریر:
1.در مورد گزاره بالا باید عرض کنم، که این گزاره تنها یک تبصره دارد و آن این که خودت و ذهن و افسار قول و فعلت را به دانشگاه و قواعد و اسلوب هایش و ایضاً آدمهایش نسپاری و الا با تو همان کند، که با این جماعت کم شعور .... .
2.ضمنا دوستان علمزدهایی که در صدق گزاره بنده شک دارند، کافی است درحد نیم ساعت با این جماعت متوهم توطئه صحبت کنند، تا دریابند که اینان تغییرات آب و هوایی منطقه زندگیشان را هم به جمهوری اسلامی ربط میدهند.
3.یکی از ظلمهای که جریان تجددخواه به این و آب خاک کردند، معرفی دانشجو و استاد دانشگاه و آدم ساینتیست به عنوان نخبه فکری فرهنگی بود. این آشفتگی مفهومی که روشنفکران در تعریف نخبه ایجاد کردند، بعدها از طریق سیاستهای اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی جمهوری اسلامی وارد فضای عینی جامعه ما شده و نتایج نابسامانی را بر ساختارهای اجتماعی ایران تحمیل کرد، نتایجی که دامنگیر نظام و انقلاب هم شد. پدیده هایی نظیر تب دانشگاه و پرستیژ دانشگاهی و .... که روابط اجتماعی ما را دستخوش بیماری حادی کردند، که حالا حالا ها بابد پای تب و لرز ش بنشینیم، در آینده از این بیماری بیشتر خواهم نوشت.
4.یکی از دوستان ما که رشته روابط عمومی را در مقطع کارشناسی می خواند، به کشف جدیدی نائل شدهاست؛ ایشان چندی پیش در حین خواندن جزوه درس نظریههای ارتباطات در شب امتحان متوجه شدند که دنیس مککوایل و مارشال مکلوهان دو فرد متمایز هستند و یک نفر نیستند.
خدا هم کارگر است
کلاس متفکرین اجتماعی مسلمان. دانشکده علوم اجتماعی . دانشگاه علامه طباطبایی
استاد از دانشجویان میخواهد که هرکدامشان یکی از متفکرین دوران نوسازی (!) را برای کنفرانس کلاسی و تدوین مقاله برگزینند. از متفکران شرق دور گرفته تا مغرب عربی و نیز متفکرین وطنی از مشروطه تا پس از انقلاب اسلامی؛ از هر کدام مثالی میزند و به به دانشجویان توصیه میکند که از این بازه کسی را برگزینند. البته توصیهایی هم دارد؛ متفکرینی را برگزینید که مبدا حرکتشان از دنیای اسلام و بوم خودی باشد. برخی از اسامی را استاد نام میبرد و برخی را دانشجویان اظهار تمایل میکنند؛ - سیدجواد طباطبایی؛ جلال آل احمد، داریوش شایگان، سید حسین نصر، احمد فردید، سمیر امین، آیت اله مصباح یزدی، سیدجمال اسد آبادی، میرزا ملکم خان و ... . دو دلام که بگویم یا نگویم. بهتر میبینم که ابتدا یک مقدماتی را بچینم و بعد طرح موضوع کنم، به هر حال اینجا دانشکده علوم اجتماعیست ان هم از نوع علامهاش ، نمی شود بیگدار به آب زد. - استاد می بخشید فقط باید از میان شخصیت های رسمی و دانشگاهی و یا روشنفکری بایدکسی را انتخاب کنیم. آیا از میان شخصیت های سیاسی و اجتماعی (!) نمیشود کسی را انتخاب کرد؟ استاد: -چرا که نه ! مثلاً چه کسی ؟ - استاد؛ مثلاً اندیشه های اجتماعی امام خمینی. استاد: میشود اینکار را کرد اما در مورد هم چنین افرادی یک ملاحظه ایی وجود دارد. اگر منظورتان نظریه ولایت فقیه امام است؛ بله این نظریه چون یک "تئوری است قابلیت بحث و نقد علمی را دارد، اما اگر بنا باشد در مورد اندیشه اجتماعی نظیری داده شود، چون رسماً ایشان در اینباره نظریه ایی ندارند هر چه شما بگویید نظر شماست که بر متن آثار امام تحمیل شده و الا امام هیچ وقت در ساحت نظریه پردازی برای اندیشه اجتماعی آن هم به صورت نظاممند وارد نشدهاند. باید شان علمی و نیز شان رهبری مذهبی و سیاسی ایشان را از هم جدا کنید. ببینید؛ من برای شما یک مثال می زنم؛ در اوایل انقلاب در حدود سال 58 برای روز جهانی کارگر 11 می عدهایی از کارگرها میروند پیش حضرت امام (ره) و ایشان درباره مقام کارگر برای آنها صحبت میکند. ایشان پس از تقدیر و تشکر از کارگران در میانه سخنانشان عبارتی دارند که می گویند که " خدا هم کارگر است ". من بعضاً بعد از گذشت سی و اندی سال هنوز در روز کارگر می بینم در برخی جاها این جمله امام را میزنند بر در و دیوار که خدا هم کارگر است. غافل از این که امام در آن ایام که کشور از جانب کمونیست ها و گروه های چپی تهدید می شد و ایشان بر روی قشر کارگر تاثیر گذار بودند، همچنین سخنی را فرمودهاند و الا ایشان به کار و کارگر به عنوان یک پدیده اجتماعی نگاه نکردهاند.
با شنیدن این حرف ها از دهان استاد حزب اللهیمان میروم در بهت و حیرت، که خانه از پای بست ویران است، من و شما دربند کدام نقش این ایوانیم! فرد دیگری را برای تحقیق معرفی میکنم و کلاس به راه خود میرود و حرف های من ناگفته می ماند که آخر استاد عزیز؛
استاد عزیز: به گمانم! شما امام را با برلوسکونی و اوباما و پوتین و یا حتی هاشمی و خاتمی و احمدی نژاد اشتباه گرفتید!
استاد عزیز: این که شما می گویید اگر سکولاریسم نیست پس چیست؟
استاد عزیز: شما سیاست و سیاستمداری را مطلق ماکیاولیستی گرفتهایی و امام را هم یک سیاستمدار مدرن که حال برای تدبیر امور هم که شده گهگاه از روی مصلحت سیاسی و یا برای دفع خطر سخنی میگفته که خیلی هم نمیشود در عالم نظر به آن اعتنایی کرد و یا نظام اندیشهایی از آن بیرون کشید.
استاد عزیز: چرا شما تفکر سوبژکتیویسم را مطلقِ تفکر میدانی و در مخیله ات هم نمی گنجد که شاید بتوان اندیشهایی را بی توجه به نظام تئوریک و سوبژکتیو غربی مطرح کرد؟
استاد عزیز: چرا شما امام و انقلاب اسلامی را فقط از دریچه سیاست میبینی و برای آن ها هیچ راهگشایی دیگری خاصه در عرصه تفکر قائل نیستی؟
استاد عزیز: بله! اگر کمی از تفکر مفهومی و اومانیستی رایج در علوم انسانی و اجتماعی فاصله بگیری در میابی که؛ خدا هم کارگر است.
بعدالتحریر:
سرحدات جبهه ما کجاست؟
نمی دانم چه فرد یا گروهی اولین بار اصطلاح جبههی فرهنگی انقلاب اسلامی را به کاربرد و از چه تاریخ این عنوان رواج پیدا کرد. اما هر که بوده و هر چه شده است، باید به این حسن انتخاب احسنت گفت، آن هم در برابر عناوین رایج دیگری چون گفتمان انقلاب اسلامی و امثالهم که به وضوح از فکر و فرهنگ غربی تاثیر پذیرفتهاند، و شما خود واقفید که هر اسمی شایسته هر مسمایی نیست و بین این دو چه نسبت ها که برقرار نمی باشد.
اما گویا نه او که این عنوان را برای بار نخست به کار میبرد از سرحدات این جبهه و سربازان و دشمناناش چیزی با ما گفته است؟! و یا اگر گفته به اجمال بوده و کسی تفصیل آن را با ما نگفته است؟! و نیز به گمانام نه ما که در تحت لوای این اسم به فعالیت های فکری و فرهنگی برای انقلاب اسلامی میپردازیم به روشنی از حدود و ثغور این نبرد اطلاعی داریم؟!
شاید شما بگویید همه این ها گفته شده و ما هم منهای استثنائاتی میدانیم که به کدامین سو میرویم و دوست و دشمن و راه و چاهمان را می شناسیم! اما من از شما میپرسم، پس این همه آشفتگی در فکر و عمل ما از چیست؟ گاهی از سر سوزن وارد شهر می شویم و گاهی از دروازه هم ... . گاهی عدالت متر و معیار ورود به جبهه است و میزان الحراره ما برای سنجش افراد و گروهها و گاهی شریعت. گاه چنان خط نبرد جبهه مان را گسترده می کنیم که مبارزان و انقلابیون مارکسیست امریکای لاتین که سر جای خودش، جنبش سبزهای حامی محیط زیست در اروپا و امریکا نیز در صف نبرد ما قرار می گیرند و گاه جبهه مان چنان دچار قبض می شود که جز حضرت آقا کسی را انقلابی نمییابیم. در عرصه تفکر نیز زمانی آن چنان با تجددستیزان عالم از فوکو و پست مدرن ها گرفته تا سنت گرایان عقد اخوت می بندیم که گاه یادمان میرود ما خودمان حرف دیگری داشتیم و این حرفها وصله ناجور تن انقلاب و اسلام ماست و با کرور کرور نخ و سوزن ( آن هم از نوع جوال دوزش) هم به ما و انقلاب مانالصاق نمی شود.
روزی؛ یک استاد دانشگاه می شود عقبه فکری جنبش عدالتخواه دانشجویی و روزی دیگر همان استاد میشود اهل عناد و معاند. یک روز یک داستان نویس را می بریم تا عرش که کمکم خودش هم وهم بر میداردش که نکند مصلح اجتماعی است و رسالت عظیم روشنفکری را ( البته آن گونه که سارتر میگفت) بر دوش میکشد و باید از دانشگاه تا پالایشگاه را به نقد بکشد و روز دیگر همان داستاننویس می شود آدمی که زیادتر از دهانش حرف میزند. یک روز آثار ادبی دست دوم یک نویسنده به ظاهر هم فکر آن چنان در بوق و کرنا میکنیم که صدای بوقمان خود او را هم کر می کند و روز دیگر آثار به درد بخورش هم در پیش ما ارزش خواندن هم ندارند چه برسد به نقد و بحث و تبلیغ. یک وقت رییسجمهور منتخب ما می شود مالک اشتر علی و وقت دگر همو خارجی میشود که بر ولایت علی شوریده یا عنقریب است که بشورد.
این هم آشفتگی در قول و فعل ما از چه روست و این همه وقت نشناسی و هدر دادن نیروهای خودی از چه سبب؟ مگر نه این است که هر یارگیری غلط و یا دفع بی سبب نیروهای خودی، خدمتی است بی جیره و مواجب به دشمن. پس این همه خدمتگزاری با وجود این همه نیات بلند و متعالی به چه دلیل است؟
البته که از تاثیر عهد و زمانه و شرایط آخرالزمانی خویش نمیتوان غافل بود و اما همه را به گردن زمانه انداختن به گمانام خود غفلتی ست بزرگ که تاوانش با کرام الکاتبین است!
مباد که گاه در این هوای گرگ و میش در سنگرمان در جوار حریفی، حبیبی را نشانه گرفته باشیم! (آن هم با قصد قربت)!
باز هم میپرسم پرسش نخست را؛ سرحدات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی کجاست؟
بعدالتحریر:
1. بهانه این قلم فرسایی حضور دوباره یک از رفقای گرمابه و گلستان که در بلاد فرنگ تحصیل می کند، در میان اهالی جبهه بود و بحث هایی که پیرامون وی در میان رفقا درگرفت.
2. سیاست زدگی امان مان را بریده ست. پیش از این دلمان خوش بود بر و بچه های انقلاب شاخک هایشان به هر چه حساس نباشد به مقوله عدالت حساس است! 3 میلیارد دلار(سی هزار میلیارد ریال) در سیستم بانکی ما اختلاس میشود، انگار نه انگار !همه چی آرومه!
3. دوستی پیشنهاد میداد برای کاستن از حجم فساد در دستگاه های اداری یک بنگاه خبرپراکنی افشاگر با حمایت بزرگان نظام تاسیس شود، تا شاید از ترس رسانه ها هم که شده عده ایی دست از تاراج بیت المال بردارند، و این اوضاع نابسامان اداری _اقتصادی ما سامانی بگیرد. یک برنامه نود سیاسی شبیه نود ورزشی. البته پر و اضح است که چنین نظمی به شب زنده داری گرگ های درنده می ماند در سیاه زمستان در میان گلههاشان و نه نظمی انسانی و اسلامی.
والسلام
بيزارم از اين زندگي سودايي
از اين همه دلبستگي دنيايي
اي کاش دلم خوشه اي از گندم بود
در دست گرسنگان آفريقايي
اي واي به ما! واي به ما! واي به ما!
قبرستان غيـــرت ما شــد دنيــا
تنها يک تکه نان از اين دنيا خواست
نوزاد به خاک رفته ي افريقا
امام صادق (ع): “هر کس شب را صبح کند در حالی که به امور مسلمین اهتمام ندارد از مسلمانان نیست و هر کس صدای مردی را بشنود که مسلمانان را به یاری می طلبد و به یاری او نشتابد، مسلمان نیست.”
۱ درصد از گندم ایران سومالی را نجات می دهد، امسال ۳۰ درصد گندم مازاد داریم.
راهکار عملیاتی جنبش عدالتخواه دانشجویی پیرامون کمک فوری به مردم سومالی؛ ارسال بخشی از گندم مازاد ایران به سومالی
کمک های خودتان را به هلال احمر بفرستید :
شماره حساب 99999 نزد بانک ملی شعبه مرکزی
حساب سیبای 0199999999003 را نزد همین بانک